خیرات سار

خرید بک لینک

یک روز پدر دوستم از بازار پرندهفروشان خیابان مولوی یک کیلو سار زنده خرید. گویا قدیمیها یکی از رسوم خیراتشان خریدن و آزاد کردن پرنده بوده است. همین برای بعضی شده بود کاسبی. از یکسو صیّادان سارها را اسیر میکردند و از سوی دیگر خیّرین بهای آزادیشان را میپرداختند. بعضی فروشندهها هم آنها را جَلد میکردند تا به محض آزاد شدن به زندانشان بازگردند.

ما هم آن روز همراه دوستمان و پدرش رفته بودیم خیابان مولوی، بورس بازار جانورفروشان تهران که در پستوهای تاریک و کوچههای گلآلود و پُر زبالهاش همه جور حیوان از اژدها بگیر تا موش فاضلاب و از سیمرغ بگیر تا کفترچاهی به فروش میرسد. هوا بوی حیوان میداد. دلّالان دستها را بر پیتهای حلبی آتش گرم میکردند. قفسهای چوبی پرندگان رو زمین بود. مردی با دو خوشه مرغ و خروس سر و ته آویزان در دستهاش میگذشت. پدر دوستم از دکانی کوچک که داخل و جلو درش قفس سارهای جیغجیغو آویزان بود خرید کرد. فروشنده کَتِ بال سارها را تو هم قفل میکرد و دانه دانه میانداختشان تو کیسه زبالهی سیاه. به نظرم کار دردناکی آمد. یک کت زبانبسته را میانداخت پشت آن یکی تا حیوان نتواند بالها را باز کند. فروشنده کیسهی سار را داد دست پدر دوستم. او کیسه را داد دست دوستم و پس از کمی چانه زدن بهای آزادی سارها را پرداخت.

رفیقم که مینشست پشت فرمان کیسه را به من داد. سارها بیصدا تو کیسه میجنبیدند. هرم پرنده از کیسه بیرون میزد. در مسیر بازگشت، پدر دوستم گفت آزادشان کنم. دست میکردم تو کیسه و سارهای عرق کردهی پریشان را بیرون میکشیدم تا قفل بالهاشان را بگشایم و از شیشهی ماشین پرشان بدهم. پرندهها ترسیده بودند. وحشی شده بودند. جیغ میکشیدند. نوک میزدند. گاز میگرفتند. چنگ میکشیدند و وقتی میخواستم رهاشان کنم چنگشان را سفت دور انگشتم حلقه میکردند طوری که ناچار میشدم دستم را بیرون شیشه به شدت تکان بدهم تا انگشتم را از چنگال ظریف لاجانشان برهانم. با اینکه من مامور اجرای حکم آزادیشان بودم انگار به دست جلاد افتاده باشند با تلاشهای مذبوحانهشان در برابر رهایی مقاومت میکردند. پس از پراندن چندتاشان برگشتم از شیشهی عقب ماشین صحنهی زیبای آزادی را ببینم. دیدم بیرون که میپرند، گیج و پریشان میان خیابانهای پُر ماشین مینشینند. جای اینکه پر بکشند زیر ماشینها میدوند و در حالی که جیغِ شاد و مشوّش آزادی سر میدهند زیر چرخها له میشوند.

پیشنهاد کردم جایی کنار خیابان نگه داریم تا در شرایط بهتری از آن وضعیت مرگبار آزادشان کنیم. میخواستیم آنقدری آزاد باشند که بتوانند پرواز کنند، آن هم نه پرواز روحانی از قید و قفس تن، بلکه یک پرواز معمولی دنیوی.

ایستادیم. پدر دوستم هم دست تو کیسه میکرد و سارهای عصبی را بیرون میکشید تا نه تنها سرمایهگذار این کار، که در اجرای این امر خیر نیز سهیم باشد. سر کیسه را سوی دوستم گرفتم تا او هم اگر دلش میخواهد یکی بردارد. بی که حتی نگاه کند گفت به اینگونه خرافات اعتقادی ندارد و آن کیسه را هرچه زودتر از جلو چشمش دور کنم.

اینبار سارهای نگونبخت تا به خود بیایند و بتوانند پرواز کنند، مردم تو پیادهرو دنبالشان میدویدند تا بگیرندشان. حتی دیدم خانمی را که چادر سیاه را به دندان گرفته، دولا، دستها را گشوده به تعقیب سار. پرندهها در فرار از دست مردم به خیابان میگریختند و زیر چرخ ماشینها له میشدند. فایدهای نداشت. گویا تقدیر سارهای خریداری شده اینگونه رقم خورده بود. دوستم زد تو دنده و راه افتاد. آقایی که جلوتر کنار خیابان ایستاده بود تا آمد هشدارمان بدهد دستها را بر سر گذاشت و چشمها را بست و لب پایین را به دندانهای پیشین گزید. دیر اخطار داد. چرخ ماشین خودمان هم یکی از آنها را له کرد و گذشتیم.

تو بزرگراه مدرس یکیشان از دستم در رفت تو ماشین زیر صندلیها میدوید و جیغهای دلخراش میکشید. رفیقم پشت فرمان لنگها را بالا گرفته بود مبادا حیوان صدمهای به او برساند و از تو آینهی ماشین التماس میکرد زودتر حیوان را بگیرم. بالاخره توانستم به چنگش بیاورم و از پنجره بیرونش بیاندازم. نشست میان بزرگراه. سعی کرد بپرد سر شاخهی یکی از درختان میان گاردریل وسط اتوبان که تا برخاست ماشین به سرعت کوفت بهش طوری که به نظرم ناپدید شد.

به مقصد که رسیدیم زیر صندلیها را نگاه کردم که دیدم آخرین سار در تاریکیِ زیرِ صندلیِ کنارِ راننده، کتهاش قفل، ژولیده و بدبخت نگاهم میکند. تا خواستم بگیرمش از ماشین بیرون پرید. کتبسته تو کوچه میدوید. من و رفیقم و پدرش و کارگرهای شهرداری که کوچه را میکندند و آقای مهندس ناظر پیاش میدویدیم تا بگیریم آزادش کنیم. نتوانستیم. زودتر از ما گربهای به دندان گرفت و بردش، سرپا نشست و خوردش...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:58 توسط علی کرمی |
پریشانگوییهای فلان بن هیچکس...

ما را در سایت پریشانگوییهای فلان بن هیچکس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 6:24

صفحه بندی