بریدهای از رمان نو...

خرید بک لینک

نخستین شعر را کلاس دوّم دبستان سرودم در رثای خورشید. معلّممان، خانم علیمددی، دختری زیبا، کوتاه و بانمک بود که زنگهای تفریح شعرهام را میبرد تو دفتر برای معلّمهای دیگر میخواند. شعرها نماندهاند که بدانم دور هم به آنها میخندیدهاند یا نه امّا خوب یادم هست که حتّی در جملهسازی سعی میکردم تاثیری شاعرانه بر روح آن معلّمهی جوان بگذارم.

با کلمهی زیبا جمله بسازید.
جمله: پاییز فصل زیبایی است.

تو واقعاً پاییز رو دوست داری؟
چهرهای غمزده میگرفتم و سر تکان میدادم.

آقای تهرانی، معلّم هنر کلاس سوّم، نخستین کسی بود که کشف کرد در خوشنویسی مستعدّم امّا پدر و مادرم هرچه بندهی خدا التماس کرد بفرستندم انجمن خوشنویسان وقعی ننهادند. البتّه تابستان دو سه سال بعد که آنها وقعی نهادند خود بنده دیگر وقعی ننهادم چراکه در هجران ساز میسوختم و آنها به این سوزش بنده هیچ وقعی نمینهادند.
خانم والیگو معلّم کلاس سوّم دبستان جیغ کشید: اولیس علوم 9 شدی!
این نخستین نمرهی تک بود که گرفتم. زدم زیر گریه. خانم والیگو که تاب گریه کردن و تک گرفتنم را نداشت زد زیر گریه و میان کلاس بر زمین نشست و گیسهای فلفلنمکی را به چنگ کند و گونهها را به ناخن خنج انداخت. بچّهها همه از گریهاش زدند زیر گریه و سرهاشان را لبهی میز نیمکتها کوفتند. ناظم مدرسه در حالی که گریهاش را در آستین پنهان کرده بود زنگ تعطیلی را فشرد. همه گریهکنان به پدر و مادرهای گریانمان پیوستیم که آمده بودند دم مدرسه دنبالمان. بابای مدرسه، پلیس راهنمایی رانندگی، مردم خیابان، سرایدار آپارتمان، همسایهها، مادر و مجریهای تلویزیون و هنرپیشههای سریالها و فیلمها و گویندههای اخبار و کلّهپزها و متخصصین مغز و اعصاب همه آن شب میگریستند، چرا که من نخستین 9 زندگیم را گرفته بودم.
گریهکنان زیر پتو خزیدم و خوابیدم و تا صبح کابوسِ 9 دیدم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:56 توسط علی کرمی |
پریشانگوییهای فلان بن هیچکس...

ما را در سایت پریشانگوییهای فلان بن هیچکس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 7:08

صفحه بندی