بریدهای از رمان نو، یحتمل به نام اولیس کامران، و انشالله کمافیالسابق با نشر نون

خرید بک لینک

آن سالها، هر روزِ تهران غروبِ روزِ جمعه بود، هوا ابری و سرد، همراه با غبار غم، جز بعضی روزها مثل آن روزِ تعطیل که آفتابی و روشن بود و عطر دلانگیز آشپزخانه میگفت بیاییم که غذا حاضر است و سفرهی قلمکار را پهن میکرد رو فرش لاکی و سبد خیس سبزی خوردن را بر سفره میگذاشت، تربچه نقلی، پیاز، ماست، سیر ترشی، نان سنگک، دوغ اسدآباد و آبگوشت بزباش و پدر: جوان، مادر: جوان، حیرتا که ماشینشان هم: پیکان جوانان، چه برکتی که از این سر سفره تا آن سر سفرهی همسایه، تا خانهی دوست، آشنا، حتّی برکت میکشید میرفت تا محلّهی خاکی تو سری خوردهی مادربزرگ، جنب خاک سفید که پدر به طعنه میگفت کاخ سفید، خیابان توحید، هفدهم غربی، آنجا که درِ همهی خانههاش همیشه چهارطاق باز و مرغها و بچّههاش ویلان کوچهها، یکی به دانه چیدن، دیگری به کاشی بازی و تیله بازی و گرگم به هوا و قایم باشک و سفرههای دراز دراز آخر هفتهها، فک و فامیل و هزارتا بچه، آن سالها خیلی بچه بود، مثل حالا نبود که نسل بچهها کم کم منقرض میشود و دیگر هیچ سگی تو خیابان ول نمیگردد، خیابانهای شهر پر بود از سگ و بچه.
شبهای تهران سگ داشت، سگهای خندان بازیگوش، سگهای ولگرد و وارسته. نیمهشبها، صدای دور شلیک گلولهای، خبر از پایان سگی دیگر میداد. آن سالها، نیمهشبهای تهران برای سگها خونبار بود. آنقدر سگ کشتند تا تهران روز به روز بی سگتر و غمگینتر شد. آنقدر سگ کشتند که حتّی گربهها گریستند.
صبح جمعهی یکی از همین روزها – نه بگذارید دقیقش را بگویم – در 14 بهمن 1358، ساعت 11، پدر با کلّی شوق و ذوق، ضبط صوت نو را میان گل قالی گذاشت که چه وسیلهی قشنگی بود. مادر نشسته بود کف آشپزخانه نخود سبز دان میکرد. همسایه بالایی چکش میکوفت بر سر میخ قفسهای که تو نشیمن خانهاش میساخت. بیشتر آپارتمانها هنوز خالی بودند. ساختمان نوساز بود. صدای چکش تو طبقهها میپیچید.
پدر دکمهی قرمز ضبط را فشرد و گفت برایش شعری بخوانم. میخواست بی که بفهمم صدایم را ضبط کند.
برایش خواندم: کارتر کارتر نابود است ... کارتر کارتر نابود است ... کارتر کارتر نابود است... و یکی از چندین کاست پراکنده بر فرش را نشانش دادم پرسیدم این نوار چیست؟
گفت مرضیه.
گفتم بذار برامان بخوانه.
برای اینکه صداش ضبط نشود به نجوا گفت نمیشه. حالا بعداً.
دور و بر را مشکوک از نظر گذراندم. سر جلو بردم به نجوا پرسیدم چرا؟ مگه چه شده؟
گفت هیچی نشده.
کتاب قصّه را از کنار نوارها برداشتم گفتم ئی کییه؟
گفت پینوکیو.
آن سالها که هنوز تلفّظ پینوکیو و مرضیه دشوار بود، صبح زود، مادر کارمند و غمگینم، پسربچهی افسردهاش را میرساند به مهد کودکی که خاکستری کمرنگ بود و آشپزخانهاش بوی بیمارستان میداد.
عصرها پدر میآمد پیام.
میپرسیدم اون ماشینمونه؟!
میگفت نه.
تا یک روز که گفت آره.
ژیان. زرد.
که تا مرگ با پدر همراه بود.
و حالا چه مانده در دستمان جز انقراض ناگزیر سگ و بچه و ژیان؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:52 توسط علی کرمی |
پریشانگوییهای فلان بن هیچکس...

ما را در سایت پریشانگوییهای فلان بن هیچکس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 7:08

صفحه بندی