اولیس و سامسونگ نو

خرید بک لینک

چه شب سرحالیست این شب تابستانی.

دیشب پس از مدّتها با جنید رفتیم کلّهپاچه خوردیم و تا صبح فیلم دیدیم و گپ زدیم. 9 صبح خوابیدیم 3 بعدازظهر پا شدیم.
بیدخت معتقد است تو سنّ ما دیگر باید مواظب تغذیه باشیم و از خوردن چیزهایی که تا این میزان کلسترول دارند بپرهیزیم. اینکه به کسی بگویی در کار دیگران دخالت نکند خود مصداق دخالت در کار کسیست که دوست دارد تو کار دیگران دخالت کند. چی نوشتم؟! خودم هم نفهمیدم و موهای قرمز دخترک در نور چراغ خطر ماشینهای شب خیابان چه زیباست که قرمزتر میشود. شانه به شانهام نشسته و اگر اینها را که مینویسم بخواند نمیدانم واکنشش چه خواهد بود. بسیار شده بخواهم عکس کسی را بردارم و اعتراض کند امّا اگر کسی بفهمد راجع به او مینویسم هم معترض خواهد شد؟ آیا حق دارد؟ حتّی ممکن است این یکی آقای سمت چپی اعتراض کند که چرا دارم راجع به موهای سرخ دختر سمت راستی مینویسم.
تازه گوشی هوشمند خریدهام. بالاخره پس از کلّی اصرارِ بیدخت که اینستاگرام هست، تلگرام هست، سیب هست، ایمان هست و اصلاً مگر تو نمیخواهی فرزند زمانهی خویش باشی؟ و تازه به جای اسمس زدن میشود تو تلگرام مجانی گپ زد، سرآخر راضی شدم یکی از همین گوشیهای باهوش را بخرم و حالا رو صندلی آخر ون سبز مسافرکِشِ مسافرکُش میان آقا کچل سمت چپ و دختر موقرمز سمت راست نشستهام تلاش میکنم سرعت تایپم را که با دو شست رو چنین صفحه کلید ظریفی سخت است بالا ببرم.
مقصد مترو.
این دختر چیزی را در من برمیانگیزد. انگار جایی او را دیده باشم، جایی بیرون زمان، یا شاید که چیزی راجع به او خوانده باشم. آشناست. انگار یک زمانی معشوقهام بوده باشد و تمام پیچ و خمهای تن و روان هم را میشناسیم، اینجا که نه! شاید در جهانی موازی با همین جهان چنین بوده باشد یا چنین است.
چشم بیدخت روشن! خیانت؟! آنهم در جهانهای موازی؟!

وقتی تو ایستگاه صادقیه مردم هجوم میبردند به در واگن قطار، گوشی را بالا سر گرفتم تا با آن عکسی از ایشان بردارم. تو همان هیر و ویر له شدن و آقا دستو از تو شلوارم درآر، یکی گفت عکس میگیری بذاری رو اینترنت ملّتو مسخره کنی؟
همینطور که یک دست در هوا میچلیدم گفتم آره، خب مسخره نباشین!

میخواهم ببینم کیفیت عکسهای گوشی چقدر است. تمام راه را مخفیانه از مردم عکس برداشتهام و صداهاشان را ضبط کردهام. تجربهی جالبیست. یک به یک به امکانات این بازیچهی نو پی میبرم و سوار مترو به خانه میروم، امّا یک چیزی، حالا درست است که دارم تایپ میکنم تا سرعت دستم بالا برود ولی در کل از اینکه مثل باقی، مثل همین پیرمردی که روبروم نشسته، سرم تو این گوشی باشد خوشم نمیآید.
مترو پر از دستفروش است. الان یکی از مسافرها به یکیشان که هوار میکشید: آب یخ! جلای جگر سوخته، گیر داد که صداتو بیار پایین. دستفروش نوجوان و غریب ساکت شد امّا چیزی نگذشت که یکی دیگر هوار کشید و پشتش یکی دیگر ... و یکی دیگر.

حالا جز صدای ریل و چرخ نیست. نمیدانم آنچه میشنوم هامِ هواکش واگن قطار است یا صدای کولر که در صدایش بادش نوای دورِ شاکاهاچی به گوشم میرسد.

تو این ایستگاه چند نفر که بلند بلند حرف میزدند سوار شدند ولی در مواجهه با سکوت سنگین مسافران آنها هم ساکت شدند و هرکدامشان اوّل در خود فرو رفتند، بعد تو گوشیهاشان.
تو صدای کولر یا هواکش واگن آواز سنتی میشنوم که از صفحهسنگیِ فرسودهی گرامافونِ پیر پخش میشود و باید گوش تیز کنی تا بشنوی چه میخواند.
سهگاه.
خب این هم ایستگاه بعدی و بنده قصد دارم... چرا باید از واژهی بنده استفاده کنم؟ که چه چیز را ثابت کنم؟ اینکه بندهوار و متواضع زندگی می کنم؟! یک دستفروش سوار شد. جاهاشان را تو واگنها عوض میکنند. دیدهام از در میان واگنها رفت و آمد میکنند امّا این یکی از در تو خود واگن داخل شد، پلّهها را بالا آمد و تفنگ اسباببازی میفروشد. ماشه را که میفشارد جرقه از لولهی تفنگ بیرون میپرد و تق و توق میکند. بو کشیدم ببینم جرقهها بوی گوگرد میدهند یا نه؟ نفهمیدم. ولی با دیدن تفنگ اسباببازی حواسم رفت پی اسمیتِ 38 سیاه و متینی که زیر پیراهنم چرت میزد.
به لبخندی نرم چند ضربهی محبّتآمیز بر آن زدم.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:39 توسط علی کرمی |
پریشانگوییهای فلان بن هیچکس...

ما را در سایت پریشانگوییهای فلان بن هیچکس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 7:08

صفحه بندی