از کوچه میگذشتم به سوی پل. هنوز زنجیر در خانهی همسایه بسته بر بهار بود. رو پلِ رودِ پهن که به دریا میپیوندد هیچ نداشتم تا به رهگذری که از من هیچ میخواست و میگفت آقا بنده جز هیچ ممکن نیست چیزِ دیگری از شما بپذیرم، نه، واقعاً هیچ نمیخواهم، البتّه اگر سیگار داشته باشید، که اگر یک نخ اگر، دود کنم، البتّه اگر داشته باشید، چونکه گفتید هیچ ندارید... پس گیج از درخواست رهگذر، مشامم پر از شمیم آب و ماهی، و گوشها کر از هیاهوی مرغان ماهیخوار و کاکاییها، دست در جیب کردم و بستهی سیگار را بیرون کشیدم و تعارف زدم ولی افسوس که سیگار هم برای رهگذری به دنبال هیچ خوب نیست. دکترها میگویند یکی دیگر و کار تمام... امّا دست دراز کرد و سیگار را گرفت. آتش خواست. نداشتم. رفت و تا نظر سوی رود کردم دیدم مرغ ماهیخوار به ماهی و ماهی به هیچ میاندیشد. سر بلند کردم پیاش بگویم آقا ماهیها...! که دیدم یکی زیر سیگارش آتش فندک کشیده است. هیچ نگفتم. سوی خانه بازمیگشتم و قصّهگویی پیر در سرم میگفت یکی بود که یکی نبود و غیر از خدا هیچکی نبود و مردی بود، نه که از خدا هیچ نمیخواست، که مصرّانه از خدایش هیچ را طلب میکرد - آنچه خدا نداشت - که خدا همه چیز داشت جز هیچ، پس مَرد مُرد و ماهی شد، ماهی گُلی.
ایستادم به دخترک گفتم خانم ماهی گُلی به چند؟
گفت اینا سه هزار تومن و گفت اینا دو هزار تومن.
ارزانتر را خریدم چون فرقی میانشان نبود و در آستانهی سال سگ، مشوّش از ماهی تو کیسه به خانهای بازمیگشتم که در آن هم زن بود هم گربه.
در خانه همسرم - این ماهی بزرگ - به تنگ آب نزدیک شد و موچ کشید. ماهی گُلی عقب جهید و چرخی تند در آب تَنگ تُنگ زد و چندان نشد که شکر خدا، دل ماهی دیگربار در یاد هیچ آرام گرفت.
ذهن گربه سرخ از ماهی، ذهن ماهی به رنگِ آب.
چه دیر دریافتم که حیا نکردیم و کنار سفرهی هفت سین، سبزی پلو با ماهی خوردیم. زن یقینم داد که این ماهی مبهوت فقط به هیچ میاندیشد، مگرنه؟ گفتم هیچ یقینی به علامت سوال ختم نمیشود، میشود؟
ماهی گُلی باز عزم جهیدن داشت که از صدای گنگ شلیک توپ، سرنا و دهل، در تنگ آب درنگ کرد و به عادت ذاتیاش که هر دم به هیچ میاندیشد و دمی بعد هیچ را از خاطر میزداید با هیچ نو گفت آم. او هیچ را هیچ از خاطر نمیبرد که تنها هیچ است همیشه حاضر در خاطرش و چنان از هیچ انباشته که به حال ما مردم و اینهمه رنگ و فکرهای گونهگون نه غبطه میخورد نه افسوس و نه آرزو دارد از تشویشمان به آیینِ زلالاندیشیاش دعوت کند که ماهی گُلی با هیچ خویش خوش است.
گلدان سنبل زیر پنجره از آفتاب بهار شکفت و پژمرد و به هیچ پیوست و این هیچ برای ماهی گلی هیچ نبود که از پیش پیوسته به هیچ اندیشیده بود و به هیچ رسیده بود و در انتظار هیچ نبود. هیچ همیشه با او بوده است. هیچ همیشه با ماهیست.
سپس روح زندهی سالی که مرگش را پشت سر گذاشته با ما سر سفرهی هفت سین نشست. هنگام تحویل سال بوسه بر لبانمان تردید نکرد. به سال سگ، مادرم پانصگهزار تومان به ما عیدی داد.
بشکنی زدم و گفتم یافتم.
زن نگاهی کرد که چی را؟!
گفتم این ماهی پشت هم میگوید آم.
پرسید آم یعنی چه؟
گفتم یعنی هیچ.
سگی در خیابان پارس کرد. گربهمان تند از لب دیوار جهید و ماهی گلی نه از روی قصد، که ناچار خود را گرفتار تجربهای نو یافت در هیچاندیشی ژرفی که یک چشمش به عمق تنگ و چشم دیگر به بلندای سفید سقف مینگریست.
گفتم عه مرد!
زن گفت این فقط یه تجرهس، مرگ.
ماهی مرده تکان سختی خورد و از تنگ آب بیرون جهید. ترسیده دویدم گرفتم انداختمش توی تنگ. عجب که ماهی گلی اهل تجربه بود. خواست تا با یک چشم سقف را و با چشم دیگر زمین را بنگرد شاید جز هیچ چیز دیگری به ذهنش خطور کند، هیچی ورای هیچ!
فردا تنگ و ماهی را برداشتم. از خانه بیرون زدم. دیدم زنجیر در خانهی همسایه از هجوم نوروز میپوکد.
رفتم روی پل دست کردم تو تنگ و ماهی را سوی آسمان میان هیاهوی مرغان ماهیخوار پرت کردم که پایین افتاد در رود پهنی که به دریا میپیوست.
در دل گفتم آم.
پریشانگوییهای فلان بن هیچکس...
ما را در سایت پریشانگوییهای فلان بن هیچکس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1397 ساعت: 16:43